شب که میشه،
دردها بیشتر میشه
سکوت فضا و فراغت جسم؛
انگار راه ذهن رو باااز میکنه برای جولان دادن
میرم تو فکر و خیال...
مثل یک دالان تو در تو،
از این یکی به اون یکی
گاهی ممکنه تا چند ساعت خوابم نبره
میدونم،
بخشی به این سودای مزاحم مربوطه
گاهی صبح که پا میشم
بعد چند دقیقه که روشن میشم و ذهنم باز کارش رو شروع میکنه
با خودم میگم: وای باز صبح شد! باز این روشن شد!!
«چرا دستهام قفل کرده ؟!
چرا نمیتونم پاشم؟
چرا انگشتهام ماشه ای باز میشه؟
چرا مفصلهام درد میکنه؟ و ...»
و ترس از مریضی... ترس اینکه آزمایش آرتریت رو بدم و چیزی باشه!
البته از بعد اون شب که با همسر حرف زدم و گفتم که یه همچین شکی روی من هست و من از ترسش حتی بهت نگفتم
وقتی باهم حرف زدیم ، خیلی آرومتر شدم
اون محبته باعث شد آرامشم بیشتر بشه
و حتی به خودم دلگرمی بدم که: هر چیزی درمانی داره!
بعدم گفتم: هی غصه نخور که من مگه چند سالمه و فقط یه بچه دارم و ...
انقدر آدمها هستن تو همین سن تو، که کلا بچهدار نمیشن.
یا مریضی لاعلاج دارن، یا همسرشون اهل منت کردن حال جسمیشونه. یا از تو تنهاترن
کم دیدی؟!
که طرف دو بچه پشت هم داره، هییچکس هم نداره، هزار کار خونه هم داره.
یا مثلا کمن کسایی که رو تخت بیمارستان خوابیدن، آرزو میکنن فقط یه بار دیگه خونه زندگیشون رو ببینن، یا یه وعده غذا از گلوشون پایین بره به راحتی
یا بتونن خودشون به بچه شون شیر بدن و ...
یعنی واقعا اینکه میگن یه مو از خرس کندن غنیمته! توی این دنیای بی وفای هزار رنگ، که به ۱۴ معصومش اونهمه جفا کرده؛
تو الحمدلله اینهمه نعمت داری!
هنوز خیلی جای شکر داره، خیلییی
و بعد
برچسب:
نویسنده: ایلیا اسدیان
تاريخ: شنبه
2 ارديبهشت
1402 ساعت: 21:17